روزی روزگاری در دشت سواران مردی بود به نام مرداس ، وی بسیار گرانمایه و جوانمرد و پارسا بود. او فرمانروای سرزمین دشت سواران بود که همۀ مردم از دستش راضی و خشنود بودند. او هیچگاه از یاد خدا غافل نمی شد و همیشه از خدا می ترسید و پرهیزکاری می کرد. مرداس پسری داشت که ضحاک نام او بود ، ضحاک بسیار شرور و ناپاک و پلید بود. او بر عکس پدر ، بسیار گناهکار و کارهای ناشایست انجام می داد. او از پدر بویی نبرده بود و جز آزار و اذیت و ظلم و ستم مردم چیز دیگری در سر نداشت. ایرانیان او را بیوراسب می خواندند به دلیل آنکه در آخورش ده هزار اسب زیبا و قشنگ وجود داشت . ضحاک به داشتن این اسبها بسیار افتخار می کرد و چون پدرش ثروت زیادی داشت ، ضحاک خود را از همه بالاتر و بهتر می دانست. حتی آرزو میکرد که پدرش هر چه زودتر بمیرد تا بتواند جانشین او گردد و ثروت پدرش را تصاحب کند . خلاصه ، ضحاک شب و روز در فکر تصاحب ثروت پدر بود تا اینکه شیطان ناپاک و خبیث تصمیم گرفت از طریق ضحاک این بندۀ ناپاک و طمعکار به اهدافش برسد ، این بود که روزی شیطان با ظاهری نیکو و فریبنده به نزد ضحاک رفت و به او گفت :
ای ضحاک ، بیا تا چند روزی را با هم خوش بگذرانیم و به شکار برویم . مطمئن باش که خوش خواهد گذشت.
پس ضحاک فریب شیطان را خورد و قبول کرد که با شیطان به گردش و تفریح برود . آنگاه ضحاک به اتفاق شیطان بمدت ده روز به شکارگاه رفتند و در عرض این ده روز شیطان پلید توانست با سخنان چرب و نرم مغز ضحاک را تهی کند و به او گفت :
ای ضحاک ، من سخنی بتو می گویم که به نفع توست . ولی باید سوگند بخوری که این موضوع را با هیچکس در میان نگذاری.