شنيدم جواني ،پليد و شرور به مادر همي ، تاختي از غرور
به سيلي بيازرد رخسار او زدي صدمه بر جسم بي زار او
بدانسان كه با حال اندوهگين بيفتاد مادر به روي زمين
جوان پاره سنگي گرفتي دست سر مادر بي بينوا را شكست
تني را كه تاب و تواني نداشت به بالاي كوه بلندي گذاشت
كه تا طعمه گرگ صحرا شود مگر عيش و نوشش مهيا شود
چو مي خواست برگردد آن تيره بخت بناگاه مادر بناليد سخت
كه اي كردگار حكيم بزرگ نگردد جوانم گرفتار گرگ
خدايا ز فرزند من دست گير كه سالم از اين كوه آيد به زير
به موسي خطاب آمد از دادگر كه موسي برو مهر مادر نگر
ببين مهر مادر چه ها مي كند جفا ديده اما وفا مي كند
ببين مهر مادر بود تا كجا جواب جفا را دهد با وفا
از ين مادر با وفا دل پريش منم مهربانتر به مخلوق خويش