مادري بود و دختر و پسري پسرك از مي محبت مست
دختر از غصه پدر مسلول پدرش تازه رفته بود زدست
يك آهسته با كنايه ،طبيب گفت با مادر اين نخواهد رست
ماه ديگر كه از سموم خزان برگها را بود به خاك نشست
صبري اي باغبان كه برگ اميد خواهد از شاخه حيات گسست
پسر اين حال را مگر دريافت بنگر اينجا چه مايه رقت هست
صبح فردا دو دست كوچك طفل برگها را به شاخه ها مي بست