.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
(1).jpg)




رو به غروب
ریخته سرخ غروب
جا به جا بر سر سنگ
کوه خاموش است
می خروشد رود
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود
سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
دود می خیزد ز خلوتگاه من .
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
بـا درون سـوخـتـه دارم سـخـن .
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دسـت از دامـان شـب بـرداشـتـم
بیراهه ها رفتی ،برده ی گام ،رهگذر راهی از من تا بی انجام
مسـافـر مـیـان سـنـگـیـنـی پـلـک و جـوی ســحــر !
در باغ ناتمام تو ، ای کودک !شاخسار زمرد تنها نبود ،
بــرزمــیــنــه ی هــولــی مــی درخــشــیــد .
در دامنه ی لالایی ، به چشمه ی وحشت می رفتی ،باز وانت دو
سـاحـل نـاهـمـرنـگ شـمـشـیـر و نـوازش بـود.
فریب را خندیده ای ، نه لبخند را .ناشناس را زیسته ای ،
دل آن یار جانی را شکستم
پشیمان گشتم و در غم نشستم
به خود گفتم که یار از دست من رفت
به روی دل در امید بستم
اگر چه شیشه ی عمر من او بود
زدم این شیشه را مستانه بر سنگ
چورفت از پیش من با چشم گریان
به چشمم شد زمین و آسمان تنگ
چو با من قهر شد قهری دل انگیز
تو گویی چون پلنگی خشمگین بود
بدست خود گلی پرپر نمودم
که هر برگش مرا دنیا و دین بود